گُلخُن‌گر
صفحات وبلاگ
نویسنده: امیر رهاوی - ۱۳٩٠/۳/۸

مرد جوانی که عاقل و فهمیده می نمود، سلانه‌سلانه از پله‌های عابر پیاده بالا می‌آمد. چشمش خورد به ترازوی سفید و نویی که هنوز از داخل نایلن کارخانه‌اش بیرون نیامده بود، و مقابل کودکی قرار داشت. پسربچه‌ی پشت ترازو  سرگرم نوشتن ازروی کتاب درسی بود که مقابلش قردارداشت. مرد برای وزن کردن خود دو دل بود. چون  می دانست چند سالی است، وزنش در همان  هفتاد و پنج، هشتاد ثابت است و تغییری نکرده است. درمدت زمان کوتاهی  که  کشتی می گرفت، به خوبی آموخته بود که چطور باید در یک وزن ثابت بماند.

در همان دوران ورزش، خیلی تحت تاثیر رفتارمربی باشگاه، خسرو خان قرار گرفته بود. به یاد داشت چند باری صبح زود به همراه خسرو خان برای تهیه  چند تا خرت و پرت، خورده ریز جهزیه و چند مرتبه هم برای خرید روغن، برنج، نخود و لوبیا... و یک بار هم اواخر شهریورماه برای تهیه لوازم و التحریر به بازار رفته بودند. فقط بخاطر خرید برای نیاز مندان محل بود که  به همراه  خسرو خان به بازار رفته بود.

خسرو خان سبیل های پر پشتی داشت و صورتش خشن و پر چین چروک بود. علی‌رغم ظاهرش بسیار مرد خوش اخلاق و خوش بر خوردی بود. همیشه طوری رفتار می کرد که برای غریبه ها یک آدم خیلی ساد و معمولی به نظر می آمد. اگر گوشها یش نشکسته بود، کسی باورش نمی شد که یک روزی ورزش کار حرفه ای بوده باشد؛ چه برسد به اینکه  چندین مدال طلا و نقره و بریز از مسابقات مخلفت بین المللی، مخصوصا از  المپیک کسب کرده باشد.

بخاطر داشت هر وقت که به بازار می رفت همیشه از دستفروش‌ها خرید می کرد. معمولا هم از کسانی خرید می‌کرد که  جنس و بساط مناسبی نداشتنند و کسی هم دور بساطشان جمع نمی‌شد. هیچ وقت دلیل این کارهای مربی خوش اندامش را نمی‌داست. خوب، بخاطر داشت. چند باری از پله های نوروزخان که بالا می آمدند، خسرو خان خودش را با ترازوی شکسته و قراضه‌ی پیرمردی وزن کرده بود. ترازی پیر مرد به نظرش به زور می‌توانست وزن دو کیلو پیاز را بکشد؛ چه برسد به خسرو خان، با آن قد و وزن و هیکل زیبا. حتی یک بار پیر مرد به بهانه نداشتن پول خرد بقیه پول خسرو خان را نداده بود. با این وجود، هر بار، خسرو خان از کار خودش رضایت بیشتری نشان می‌داد.

همیشه به دنبال فرصت مناسبی بود  تا از خسرو خان دلیل  این کارهایش را بپرسد. یک روز بعد از پایین آمدن خسرو خان و دادن پول به پیر مرد صاحب ترازو، فرصت را مناسب دید و از او پرسید:

- خسرو خان؛ مگه تو باشگاه باسکول نداریم؟ چرا شما هر دفعه میای بازار، این همه پول میدی به این پیرمرد دندون گرد؟ که آخرش هم  درست نمی فهمی چند کیلویی!

- ترازوش که سالمه! همین که وزن آدم رو نشون می ده کفایت می کنه. همین بسِ دیگه. بس نیست؟

دلش نمی‌خواست به این شکل جوابش را بگیرد. از این طفره رفتن به هیچ وجه خوشنود نبود. فورا جواب داد:

- آخه دقیق نیست.

به نظرش آمد که شاید کامل سوالش را نشنیده و یا متوجه سوالش نشده.

بار دوم سعی کرد که نظر خسرو خان را به خود جلب کند با سرفه و بالاتر بردن تن صدایش.

- آخه تو باشگاه که چندتا باسکول داریم!؟ همه شون‌ام که سالم و دقیقن!

خسرو خان هم با لحنی آرام‌ و دلنشین تری نسبت به قبل به او گفته بود:

- مگه نمی دونی؟ وزن دقیق فقط صبح مشخص میشه!؟ می‌خوام بدونم چقدر با بعد از ظهرا اختلاف دارم.

باوجود اینکه می دانست جواب سوالش این نبوده. اما دیگر از مربی باشگاه سوال نکرده بود. با روحیاتی که از خسرو خان سراغ داشت، حدس می زد می‌خواهد کمکی به این افراد کرده باشد.

اما خودش معتقد بود نباید کمک کردن به گونه‌ای باشد که از آدم توقع اضافه داشته باشند. به خودش میگفت: "اگر هم  آدم های محتاجی باشند! نباید ازدیگران طلب کار باشند. موقع گرفتن پول مظلوم نمایی می‌کنند. موقع دادن بقیه پول یا تحول جنس به نحوی نگاه می‌کنند که انگار هم این پولی که به آنها دادی چیزی قابل توجه نبوده است. هم اینکه گویا وظیفه بوده که از آنها خرید کردی. در مواقعی هم مثل پیر مرد دندان گرد وانمود می‌کنند که پول خرد ندارد، که بقیه پول را ندهند. خدا نکند جنسی که از آنها خریده‌ای کوچک ترین اشکالی داشته باشد. یا به هر طریقی از خرید پشیمان شده باشی. اگر بتوانی فردای آن روز پیدایشان بکنی! بعد از کلی چک و چانه زدن، هرگز پولی را پس نمی‌دهند. در خاطرات مادرش شنیده بود، یکی از همین دست فروش‌ها می‌خواسته کیف مادرش را بدزد. مادرش مقاومت کرده بود و هنگام کشیده شدن کیف دستش به شدت ضرب دیده بود.

از پشت پیچ بالای پله‌ها پیرمردی با عصای چوبی، با طرح برجسته‌ای از گل بر روی عصا، می‌خواست از پله ها پایین برود. در حالی که موهای مشکی پرکلاغی‌اش برق می زد، سفیدی در ریشه موهایش نیز به چشم می خورد. رنگ آبی  کراواتش در یقه ی پیراهن سفید و کت چهارخانه توسی‌اش به خوبی نشسته بود. وقتی می‌خواست از کنار مرد جوان گذر کند. پایش روی  پله اول سر خورد. داشت تعادلش را از دست می‌داد که مرجوان به سرعت زیر کتفش را گرفت. پیر مرد با خنده‌ای از سر ترس و با نگاهی محبت آمیز از او تشکر کرد. مرد جوان در جواب گفت: پدر جان احتیاط کنید در اثر باران پله‌ها هنوز خیس است. بیشتر مواظب سلامت خودتان باشید.

پیر مرد به راه خودش ادامه داد. مرد جوان از کارش خیلی احساس رضایت می‌کرد. دوست داشت پیر مرد خیلی بیشتر از این‌ها تشکر و قدر دانی کند. به نظرش دست‌مزد نجات جان آدم بیشتر از این باید باشد. در همین فکر بود که مجدد چشمش به پسر بچه و ترازوی سفید و نواش افتاد. هنوز برای کشیدن وزن خود دو دل بود. از کنار پسر بچه به  نرمی  عبور کرد. تمام ذهنش را رفتار پیر مرد و تشکر ناچیزش مشغول کرده بود. زیر چشمی نگاهش به دست پسرک بود که هر دو صفحه دفترش از نوشته سیاه شده بودند و داشت دفترش را ورق می‌زد.

نویسنده: امیر رهاوی - ۱۳٩٠/۳/٢

بیا آسمان باش برایم

می خواهم رنگ دریایم به رنگ تو باشد

بیا بهارم باش تا باتو، برایت و بشکفم.

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :